وب سایت امیر خوشاوی

شاعر . عکاس . فیلم‌ساز

برادر جان نمیدونی چه غمگینم

 

(برایِ تو ، رفیقِ تنهاتر از من)

 

در دنیا تنها نسبتِ خونی معینِ خویشاوندی نیست ، مهرداد برادرم بود ، برادری که با او اگرچه هم خون نه ولی بسیار همدل بودم ، به راستی در این دنیایِ تفرقه خویشانی هستند که از وجودشان بی خبریم ، دلهایِ ما قرابتِ بسیاری داشت و شاید خدا هم این را میدانست که سبب سازِ رفاقت ما در پارک شد ، به فاصله ی سه متر هرکدام در تنهاییِ خودمان نشسته بودیم ، صد سال تنهایی را با کیفِ وافری ورق میزد و میخواند ، پرسیدم چه میخوانی و پاسخ شنیدم صدسال تنهایی ، با لبخند گفتم مارکز! سری تکان داد و هردو احساس کردیم آنقدر به هم نزدیکیم که این سه متر فاصله ی زایدیست که باید برداشته شود ، آغازِ رفاقت بود ، آغازِ دوست داشتن درسش را نیمه کاره رها کرده بود و دیگر با خودش یکدل شده بود که بازیگری آنچیزیست که برایش نفس میکشد ، اما مشکلِ شایعِ بی پولی راهش را برایِ رسیدن به پایتخت تمامیت خواه سد کرده بود ، بارها با هم قرار گذاشتیم و خلوتِ پارک را قدم زدیم ، بارها با هم زیرِ آواز زدیم و از دردهایِ دلِ یکدیگر کاهیدیم ، تا اینکه به یکباره ناپدید شد ، بعدها دوباره در بازارگردیهایِ قبل از عید دیدمش ، دستفروشی میکرد ، نزدیک رفتم و گفتم: آقا شما رفیقِ ما رو ندیدی!؟ ، اول به جا نیاورد اما بعد با یکی از همان لبخندهایِ قشنگش گفت سلام گپِ کوچکی زدیم همدیگر را بوسیدیم و سالِ جدید را پیشاپیش به هم تبریک گفتیم ، قرار شد یکی از روزهایِ تعطیلِ عید تماس بگیرد تا باز هم را ببینیم که تماس گرفت و به دیدارِ هم شتافتیم ، از دلیلِ غایب شدنش گفت از اوضاعش که خوب نبود و میبایست کار میکرد و کار ، آنقدر برایِ فردا در دلش امید بود که مرا به حیرت وامیداشت ، به رسم قدیم دوباره زیرِ آواز زدیم و برایِ هم خواندیم ، اما بعد از آن شب دوباره انگار دورانِ دیگری از غیبت برایش شروع شده بود ، تا چندی پیش که در اینستا پیامی از او دریافت کردم ، نوشت دلم برات تنگ شده و من که دلم برایِ دیدنش غنج میزد برایش نوشتم پس از دلِ من خبر نداری ، میگفت روزِگار کمی بر وفقِ مرادش شده و در اصفهان مشغولِ به کار است ، دنبالِ یک استادِ خوانندگی میگشت تا رویِ صدایش کار کند ، میگفت میدونی خوانندگی چقدر تو بازیگری به کار میاد؟ قرار شد برایش سراغِ استادِ آوازی را بگیرم که گرفتم و برایش در دایرکت شماره ی او را فرستادم ، اما چند روزی که گذشت متوجه شدم که اینستا را چک نکرده بنابراین با او تماس گرفتم اما خاموش بود ، با خود پنداشتم شاید غیبتِ دیگریست که خواهد گذشت ، دیشب اما این پیامِ هولناک از خطِ مهرداد دلم را لرزاند: سلام ، مهرداد در اثر سانحه ی تصادف در ۱۹ بهمن فوت شد ضمنِ درخواستِ حلالیت خواهشمند است در صورتِ داشتنِ حساب و کتاب اطلاع دهید!

حالا حسرتِ دیدارِ دوباره اش برایِ همیشه بر دلِ عزادارم خواهد ماند ، من اما امسال هم میانِ کاسبهایِ عید به دنبالِ او خواهم گشت ، و حتم دارم که او را خندان در کنارِ بساطِ سبزه و شمع و تزئیناتِ نوروزی خواهم دید که دارد برایِ تهران رفتن پول جمع میکند.

 

مهرداد

 

سیگارِ آخرت را انگار

رویِ دلم خاموش کرده ای که اینهمه میسوزد

مهرداد مهرداد

حسرتِ صحنه ها را نخور

زندگی همه ی ما را بازی داده

عید نزدیک است رفیق

باید دوباره در بازارچه ها

در ازدحامِ پیاده روهایِ کرایه ای

میانِ دستفروشهایِ بساط کرده

به دنبالِ تو بگردم

و قول میدهم اگر بیابم ات

غمهایِ بیشتری بخرم

رویِ فریزبی بود که گفتی

باید احساسِ خوشبختی کرد

هردو خندیدیم

حالا ولی

گریه گریبانم را گرو گرفته

چرا که دیگر

همآوازی نیست برایِ مجنون خوانده شدن

بی تو عاقلانه دیوانگی میکنم

بی تو از جاده ی جنون

به بیراهه ی سلامت منحرف میشوم!

مهرداد مهرداد

قرارمان برقرار

حوالیِ اتوبانِ آینده

مرگ به یادِ من خواهد افتاد

تا رسیدن همچون کفنی

بر تنم اندازه شود

 

 

 

YouTube Iconاز نمایه فیس بوک من دیدن کنیداز نمایه فیس بوک من دیدن کنیداز نمایه فیس بوک من دیدن کنیداز نمایه فیس بوک من دیدن کنیداز نمایه فیس بوک من دیدن کنیداز نمایه فیس بوک من دیدن کنید